دو نفر مغازه دار عهده دار زندگی خانواده سیدی میشوند یکی از آن دو برای تشرف به محضر امام زمان (عج) ذکر سفارش شده شیخ را شروع میکند پیش از شب چهلم یکی از فرزندان خانواده سید نزد او می آید و یک قالب صابون می خواهد مغازه دار میگوید:مادرت هم فقط ما را شناخته فلانی هم هست _اشاره به مغازه دار دیگر-میتوانید از او بگیرید
این شخص میگوید :شب که خوابیدم ناگهان متوجه شدم که از داخل حیاط مرا صدا می زنند بیرون آمدم کسی را ندیدم مجدداٌ خوابیدم باز مرا به اسم صدا کردند...تا سه بار دفعه سوم در منزل را باز کردم دیدم سیدی روی خود را پوشانده است و می گوید:ما میتوانیم بچه هایمان را اداره کنیم ولی می خواهیم شما به جایی برسید.
برچسب:
نویسنده: سید